جمعه 18/5/92

صبح روز عید فطر به دور از هیاهوی شهر خود مان در روستای حیدرآباد آغازشد بچه ها به دو دسته تقسیم شدند  عده ای به روستای چهراز رفتند ومن چند تن از دوستان برای نماز به کنار امام زاده ی حیدر آباد رفتیم ملای روستا با چند نفر مرد وتعداد 10 تا 15 نفر از زنان روستا در محل برای اقامه نمازعید حاضر بودند نماز جالبی ملای روستا خواند  بعد ازهر بارقرآئت سوره ی اعلی  یک قنوت می خواند  لهجه بختیاری وغلط های تلفظی ملا برایم جالب بود بعد از نماز به مدت  5 دقیقه ی در رابطه با عید وماموریت گروه جهادی برای حضار صحبت کردم وخبر رونمایی از پرچم مقدس گنبد وحرم امام حسین (ع) رابه اهالی دادم البته عکس العمل خاصی از حاضرین ندیدم که البته دلیل داشت آخه مردای این روستا همراه جوانان روزها برای کار به مزارع ودنبال گله می رفتند وبدیهی بود که زن ها هم وقت نداشته باشند به کار های فرهنگی توجه ویژه داشته باشند ..نماز تمام شد وبا چند از نوجوانان روستا به زیر درختان چنار که در محله ی گوشه از این روستا بود رفتیم هوس کردم داخل اب بروم

گروه جهادی،شهید باغبانی،زرین شهر

که به محض پا گذاشتن در اب رودخانه ی جاری تمام مغز استخوان های پایم یخ کرد سردی اب به حدی بود که بیشتر از چند دقیقه نمی شد در اب ماند برنامه ی مان تمام شد به روستا ومحل مدرسه برگشتیم وطرح درس های غیر حضور را برنامه ریزی کردیم تا به نوجوانان وبچه های روستا بدهیم تا آن ها را وارد بحث فرهنگی کنیم که اتفاقا مورد توجه  بچه ها قرار گرفت ... روز تمام شد ولی خودم از کار فرهنگی راضی نبودم ودوست داشتم بروم در گروه بنایی کار کنم  برای همین تا شب همه ی برنامه های لازم فرهنگی را ردیف کردم وتحویل مسئول فرهنگی دادم تا کار کنند وحودم به بنایی روم  شب سوم با حضور 5 تا از بنّاها در جمع ما دنبال شد حضور این دوستان ومزه پرانی ها کار های خنده دار تا صدای زیبای شان سر همه را گرم کرده بود  تعذیه می خواندند مداحی می کردند تقلید صدا در می آوردند  ..تا  سر به سر همه گذاشتن... این دوستان فرهنگ خودشان را داشتند واین وظیفه ی ما بود تا جذب شان کنیم وکاری کنیم در جاده ی تعادل قرار گیرند ....

 عصر روز عید قرار شده ایستگاه صلواتی را در خیابان اصلی چهراز روبروی دهیاری روستا برپا کنیم همه ی گروه وسایل پذیرایی وعکس وپلاکارد ها را بار ماشین کردند وحرکت کردیم ساعت 5 کارها روبراه شد وهمراه با مردم خون گرم روستا که بعضی هاشون تعجب کرده بودند بساط شربت وایستگاه صلوتی برپا شد

   جشن عروسی وعقد در روستا وصدای مولودی ما با هم ریتم وحدت وهم دلی سر داده بودند من و چند تا بچه ها با جمله ی :"خوش آمدید " عیدتان مبارک" سفرتان در کنار خانواده به سلامت ... بفرمایید شربت ...وصلوات به رانندگان وسر نشینان خوش آمد می گفتیم  بعضی وقت ها صف طولانی تشکیل می شد ...

 

گروه جهادی شهید باغبانی زرین شهر

گوشه ای هم ماشین نویسی توسط حسین آقای حسام هرندی که روابط عمومی ستاد اقامه ی نماز استان اصفهان بود خدا خیرش بده هم صدای خوشی داشت ومداحی می کرد هم خط زیبایش همه را سحر می کرد... بعد اتمام ایستگاه با بیرق حرم آقا ابا عبدالله الحسین به خانواده ی شهید سهرابی از شهدای روستا رفتیم عده ای از اهالی هم ما را مشایعت می کردند مراسم جالبی بود کلی صفا داشت برای روحیه ی من ...باید بگویم یکی از خاطره انگیز ترین برنامه های معنوی اردوی مان این برنامه بود... گریه بر وبچه های جهادی ؛خیلی مردم واهالی حاضر را تحت تاثیرقرارداده بود نمی تونم حالات گروه را توصیف کنم همین قدر بگویم که  خودم به حال این دوستان غبطه می خورم برنامه ها تمام شد وبه مسجد حیدر اباد رفتیم ونماز جماعت با بقیه دوستان برپا شد وبعدش هم مراسم شام جمع های شبانه ی بر بچه ها واز هر دری وکاری سخنی می گفتند ....

گروه جهادی،شهید باغبانی،زرین شهر،بداغ آباد

برنامه ی شاد الاغ سواری در مدرسه از تفریح های بچه ها بود البته الاغ همسایه ی مدرسه را قرض گرفته بودیم واجازه هم صادر شده بود انگار این بچه ها تا حالا تو عمرشون الاغ ندیده بودند ...بیچاره الاغه..... سواری بچه ها خدایی اش یعضی موقع ها دلم برا این الاغ زبون بسته می سوخت ....شب بخیر تا یه روز دیگه ....  

،زرین شهر،گروه جهادی، شهید باغبانی

 

  ادامه ی این گزارش را در  پست یعدی بخوانید