5گروه جهادی شهید باغبانی زرین شهر- مسئول گروه ومسئولیت هایش-معرفی بچه ها-هلال احمر
یکشنبه 19/5/92
صبح بعد از نماز جماعت ودعای عهد دست جمعی کمی دراز کشیدم ولی شوخی بچه ها خواب را از من گرفت ومن هم وارد شوخی های آنان شدم هر چند برای بعضی دانش اموزان دیروز وهم جهادی های امروزم براشوت سخت بود یه معلم تو جمع شون هم نوا بشه با شوخی ها وکار هاشون ولی احساس خوبی داشتم وقتی دل به دلشوت می دادم ...
صبح لباس برداشتم ووآماده شدم با گروه بنّاها بروم کار وهمینطور هم شد وقتی به محل کار رسیدم واومدم کار بنایی را شروع کنم علی آقا شهریاری مسئول گروه ازم خواست باهاش بروم ناغان وشلمزار جهت امور اداری من هم که قول دادم بودم به حرف مافوق گوش بدهم اطاعت فرمان کردم وسوار ماشین شدم وحرکت کردیم تو راه علی اقا کلی برایم درد دل کرد از سختی مسئولیتش گفت از بی مهری ها گفت ...لازمه بگویم علی اقا هم که امروز مسئول گروهه یه روزی توفیق معلمی اش را داشت ام ایشون خیلی منا یاد بچه های جبهه می اندازه... البته یاد فرمانده های گردان همه اش در حال دویدن و راس و ریس کردن کارهاست بهش دلداری دادم وگفتم:" من هم روزی مدیر بودم ولی علی اقا مدیریت شما تو گروه جهادی خیلی بهتر وکامل تر از مدیریت منه" این را خارج از غلو می گویم واقعا در این زمینه سعه ی صدر زیادی داره وخوب از پس کار ها بر میاد
آقا مجید که سز بازه وراننده است تو گروه با همه ی سکوتش بعضی وقتها با من همراهی می کرد وچیزی می گفت به شلمزار رسیدیم وسراغ جمعیت هلال احمر را گرفتیم با کمی دور بر خود گشتن اداره را پیدا کردیم ورفتیم سراغ رییس اداره ... آقای خدایاری از بر وبچه های بسیجی وخون گرم بعد از خوش وبش ودرخواست .. ایشون راهنمایی های خوبی کردند که برایم جالب بود از جمله اینکه: مردم بختیاری بیشتر دوست دارند تو شادی هاشون شرکت کنید تا عزاداری هاشون این جمله اش روی من خیلی تاثیر داشت وتصمیمی گرفتم که بعدا ماجرایش را خواهم گفت... ایشون یه گیری هم داده بود به آقا مجید وهی بهش می گفت :" بابا لبخند بزن ما بسیجی وجهادی اخمو نمی خوایم و..." از ما هم ایراد می گرفت چرا ایشون نمی خنده .... بعد نوشتن درخواست ایشون به ما سفارش کرد تو روستا کلاس امداد ونجات بگذاریم وقول داد که حضور پیدا کنه تو جمع جهادی ها .... {ولی نتونست بیایید تا روز آخرکه ما اونجا بودیم } درپایان هم سه تا کیف جانماز بهمون هدیه داد...که خیلی بعدا به درد خورد....

بعد از اتمام کار وتحویل دو تخته چادر امداد راهی ناغان شدیم اونجا کچ بار زدیم وراهی چهراز شدیم البته این جای کار برایم جالب بود که یه دفعه گوشی ام به صدا در اومد وخط داد اون ور گوشی معاون مدرسه ازم می خواست که سوالات شهریور را اماده کنم وتحویل دهم که ماجرا را برایش تعریف کردم اخه تو این جا دیگه داشت معلمی یادم می رفت وخود را یه جهادی می دونستم
بازهم توراه سر صحبت وکارها باز شد ویه سری توصیه به علی اقا کردم نمی دونم کارم درست بود یا نه ولی ایشون پذیرفتند وقتی به چهراز رسیدیم بچه ها سر به سرم می گذاشتند ومی گفتند :"از زیر کار در رفتی سید.".. من هم با لبخندی ساختگی از حرفشون می گذشتم.... خلاصه بعد از نهار ظهر با بچه ها به گروه سازندگی پیوستم البته علی اقا یه رادیو بیسیم داد به من تا تو کار ها وهماهنگی ها کمکش کنم این بیسیم هم خوب بود وهم بد خوب بود... چون برای اولین بار دستم بیسیم بود... وبد بود چون یه جورایی هوای نفسم را مشت مال می داد وغرور کاذب ایجاد می کرد ولی چکار کنم که باید قبول می کردم ...

از امروز روی مخ حسین آقا (جوشکار گروه) وآقا اسماعیل کار کردم که باید زیارت عاشورا را امشب اونا بخونند از من بچه های دیگه اصرار واز این دوتا دوست انکار... اخه تا حالا تو مراسم مذهبی چیزی نخونده بودند وخجالت می کشیدند ولی قول دادندبا آقا علیرضا سبحانی تعزیه تمرین کنند وبعد تعزیه زیارت بخونند ....
یکشنبه شب هم با خاطراتش از جمله سخنرانی حاج علی پیر عشقی ادامه یافت که بچه ها با گوشه هایی از زندگی پیر عشقی آشنا شدند که در پست قبلی شرح آن رفت.... از اون شب وبرنامه های بعدی اش چیزی یادم نیست ... که بنویسم