6 گروه جهادی شهید باغبانی زرین شهر - کار بنایی -پرچم گنبد آقا اباعبدالله-شاگردان دیروز-جهادی امروز
دوشنبه 20/5/92
روز دوشنبه با صدای اذان از زیر پتو بیرون اومدم وآماده شدم برای نماز ...باز هم برای بیدار کردن خوش خواب های گروه بچه ها دست بکار شدند این دفعه سر صدای قابلمه ودستگاه کوچک صوتی حال و هوای خودش را داشت کم کم همه بیدار شدند وسفره ی صبحانه در حیاط مدرسه پهن شد جای همه خالی ... بعد از صبحانه وسایلم را براشتم وبا بر بچه های بنایی سوار ماشین شدیم وحرکت کردیم به مسجد محل کار که رسیدیم کار شروع شد من سراغ دیوار چینی حیاط رفتم و ملات سیمان را تو فرغون می ریختم وپای کار می بردم بعضی وقت ها هم بلوک می دادم همه کاری می کردم تا بتونم به قول بچه ها ثواب بیشتر ببرم یچه ها گفتند تلفن همراه اینجا خط می ده سریع زنگ زدم خونه و تولد امیر حسن را تبریک گفتم امسال وارد 13 سال میشه البته بگم خانواده خیلی خوشحال شدند این توی صدای اهل خونه مشخص بود ... وجالب این بود که دقیقا موقعی زنگ زده بودم که 13 سال پیش امیر حسن تو بیمارستان به دنیا اومده بود حدود ساعت 10:30 دقیقه...
خیلی گرمای روز اذیتم می کرد ولی روحیّه بچه ها شادابم می کرد ریه هایم وضع خوبی نداره و دکتر هم منعم کرده از گرد وخاک ولی خجالت می کشیدم تو کارها فعال نباشم بعضی وقت ها به شوخی به بچه ها می گفتم : معلمی استعداد منا کور کرده وگرنه من کارگر خوبی هستم ....
در بین جهاد گرا هفت –هشت تایی از دانش آموزان سال های قبل وجوانان جهادی امروز حضور دارند به قول بعضی شون : "اصلا فکر نمی کردیم آقای موسوی خنده بلد باشه ..."یکی ازاین دانش آموزان وهم جهادی های امروزم را بهتون معرفی کنم

علی چوپانی جهاد گری با چهر ه ای محجوب ودست داشتنی و کم حرف .... خیلی حالا خوش تیپ شده دوستانش که همه از مسجد امام جعفر صادق هستند می گفتند: آقای موسوی علی میگه :آقای موسوی مدیر مدرسه مون که بود یه روز به خاطر خطی که روی دیوار کشیدم یه سیلی محکم بهم زده .. با شنیدن این حرف گفتم عجب چرا این کار بد من تو ذهنش مونده ... کلی باهاش شوخی کردم ولی هنوز همون احساس معلم وشاگردی را نسبت به من داره ....
ایشون ومسعودرسولی –مسئول پایگاه بسیج مسجد امام صادق ع و محمد جواد نعمت الهی –محمد ربیعی-رضا خاشعی وآقا حسام که فامیلش یادم رفته همیشه باهم هستند چه تو مدرسه وخواب واستراحت وچه در کار وبنایی... همه شون خیلی باحال هستندوبایدبگویم من زیرنظر آقای رسولی تو گروه علمی–فرهنگی باید باشم ولی ...چسبیدم به کارگری .... نکته ی جالب این گروه ۵ نفره همدلی وهمکاری با مسئولشون آقا مسعوددارند که من کمتر تو پایگاه دیدم... صداقت واخلاق بیسجی شون به نظر من نمونه ای است برای همه...
ظهر که شد سوار ماشین شدیم وبا لباس های پر از گرد وخاک برگشتیم تو مدرسه همه جمع شدند تا اولین نهار دل چسب را بعد از کلی خستگی بخوریم جاتون خالی برایم بهترین نهار بود دست پخت حاجی پیر عشقی بر وبچه ها خوشمزه بود ...
بعدازنهار دوباره شال وکلا کردم ورفتم بنایی البته همه ی بنّاها سراغ منا می گرفتند که بروم بنایی و روم نمی شد بگویم من به خاطر ریه هایم نمی تونم خوب کار کنم ولی نمیشد ناراحت شون کنم واز زیر کار در بروم ... وخودم هم دوست داشتم باهشون باشم به مسجد چهراز رفتم وکار ادامه یافت ساعت 5الی 6 بود بیسم به صدا در اومد وپیچ شدم برای رفتن به مدرسه و رفتن به خانه ی همسایه مسجد که اعلام کرده بود با پرچم مقدس به خانه ی شان بریم زود اماده شدم وبه اونجا رفتیم وباز هم برنامه ی زیبا توسط آقا حسین حسام و آقا محمدطلبه ی خوش سیمای مان وصحبت های زیبای اقا مصطفی در مورد چگونگی حضور پرچم مقدس در اردوی جهادی برای خود من هم جالب بود که این پرچم همراه ما باشد وشاید لطفی بود از الطاف خداوند وتوجهات آقا امام حسین(ع) به گروه جهادی ....

مرد و زن همسایه حاضر در منزل این بزرگوار صفای خاصی می کردند با بیرق گنبد آقانیم ساعتی تو منزل این بزگوار روستایی بودیم تا اذان شد
برنامه مثل هر شب با نماز وشام وکار های محیر العقول بچه ها بعد از یک روز کار طاقت فرسا واقعا دیدن داشت .... امشب کار بچه ها علاوه بر دعا تعزیه هم بود وقسمت ای عقاب را ... را اجرا کردند واقعا روح تعزیه هر کسی را به حزن وا می داره هر چند جنبه جدی نداشته باشه ..معذورم از توضیح بیشتر شب نشینی ها .... با دراز کشیدن در محل خوابم چشم به ستاره ها دوختم وزیبایی آسمان را خیره شدم کمتر پیش میاد در بام ایران باشی وآسمان وخلقت ستارگان را نبینی برایم لحظاتی بود که خیلی کم تجربه کرده ام ...پلک هایم روی هم می رفت در حالی که خنده بچه ها وجک هایشان لبخندی روی لبانم نقش می کرد صداهای دور دست سگ ها وخر های گله هم جلوه ی همیشگی شب های روستا را حفظ می کرد.....