سه شنبه 21/5/92

بسیجیان زرین شهر

http://s2.picofile.com/file/7905434515/komsk1.jpg

 روز سه شنبه آغاز گردید مثل روز های دیگه ... با این تفاوت  که دیگه صبح ها بچه ها بیشتر خواب بودند تا اینکه بیدار شوند وسر به سر هم بگذارند خستگی کار بنّایی کاری کرده بود که حدا کثر استفاده را از خواب شب ببرندهنگام صبحانه حرف خدا حافظی چند تا بچه ها شد... وحضور یه عده از جهادی ها ی تازه نفس... یه جورایی دلم گرفت تازه با بچه ها مانوس شده بودیم که انگار خدا حافظی ها شروع شد...

گروه ها رفتند سر کارها... ومن هم با بچه ها راهی محل کار شدم البته به گروه فرهنگی قول دادم هر کاری باشه انجام بدهم و تو امور کمک شون کنم مثل تایپ وتکثیر وطراحی سوال... چون کار تو مسجد زیاد بود علی اقا اعلام کرد نیروی بشتری در مسجد برای کار بنایی نیاز است وتعداد بیشتر شدند...  اون روز تو مسجد کار خیلی پیشرفت کرد

اردوی جهادی ،زرین شهر

http://s2.picofile.com/file/7905425913/kar_jj.jpg

جا داره یه توضیح هم اینجا بدهم آقا جلال جمشیدیان دیوار چینی مسجد انجام شد یکی از جوانان خوب گروه که در عکس بالا در حالا جا بجا کردن شنه ایشون صداقت خاصی داره هیچ وقت وت این چند روز کار ندیدم بیکار باشه... وکارهای سخت را برعهده می گیره وقتی کار می کنه گوشیش باید روشن باشه تا موسقی های مورد علاقه اش را گوش بده بیشتر موقع بامن شوخی می کنه ولی منا با لحن زیبا با عبارت "آقا سید" خطاب می کنه امیدوارم تو زندگی همیشه خوشبخت باشه 

·         خاک ریزی کف تا حدودی پیشرفت کرد

·         کچ وخاک داخل شبستان هم رو به تکمیل می رفت

گروه جهادی، زرین شهر

http://s2.picofile.com/file/7905428381/kar1.jpg

آقا مصطفی و...

  از صبح آقا مصطفی دوربین گروه را براشته بود از کارها وبچه ها فیلم می گرفت ومصاحبه می کرد وسر به سر بچه ها می گذاشت... درست مثل روز های قبل از عملیات جبهه ها بود آقا مصطفی امروز خیلی شاد بود سردار 8 سال دفاع مقدس که حالا باز نشسته شده بود جایش را تو دل بچه های جهادی باز کرده بود نمی دونم چطوری توصیفش کنم ولی نقش بزرگی در رهبری وهماهنگی بچه ها داره همیشه یه لبخند روی لباش نقش بسته ...همیشه تو فکره ... وبیشتر موقع ها سر درد حاصل از مجروحیت زمان جنگ آزارش می ده... یه روز بهم گفت: سید من از یه بیماری رنج می برم ولی دیگه چیزی نگفت... نگفتنش خیلی بردم تو فکر ...

    حین فیلم برداری اومد سراغم ...ازم در مورد اردوی جهادی وشباهتش با دوران دفاع مقدس سوال کرد... منم یه جوابایی دادم ... اون می گفت و من خاطرات با بچه های 24 -25 سال پیش جبهه وجنگ را مرور می کردم ....

آقا مصطفی بیشتر عمرش را بعد از جنگ بیرون از خونه و تو اردوهای جهادی و مناطق جنگی سر می کنه... راوی دفاع مقدسه ...نمی دونم چی بگم یه جورایی از قافله ی شهدا جا مونده وداره خودشو سر گرم می کنه این از حرفهاش ؛ از رفتارش میشه فهمید !، اینا بچه های جبهه وجنگ می فهمند...

    نمی دونم بچه های دیگه نظرشون چیه خیلی دوست دارم هرکی از بچه های ارودی جهادی یا بسیجی  این مطالب را می خونند در این مورد کمکم کنه ودر مورد آقا مصطفی بنویسه ...

     وقتی از از حضورش تو ی راهیان نور میگه ..وقتی از حضورش تو مدارس وصحبت با دانش آموزان نسل امروزی میگه... وقتی از بی مهری بعضی مسئولین و همکارام توی مدارس میگه ... وقتی تو نوشتن جمله ها روی دیوار های روستا میره تو فکر...وقتی از نوشتن در ابعاد دهها متر میگه... می بینم جای آقا مصطفی ها برای این زمونه تنگه ...وقتی از شهدا میگه من غم میاد سراغم ..دلم میسوزه ...حالاهم نمی تونم بنویسم ..نمی دونم چرا اینا را نوشتم نمی دونم ...

آیا راضیه اینها را بنویسم ...ولی من برای دل خودم نوشتم واحساس می کنم وظیفه ی معلمی و بسیجی ام حکم می کنم از این بزرگوارها بنویسم....

زرین شهر، اردوی گروه جهادی شهید باغبانی زرین شهرتابستان 92

http://s1.picofile.com/file/7905422682/mostafa22.jpg

امروز تو حین کار گهگاهی صدای نواهای دلنشین بچه ها حین کار که گوشه هایی از نوحه وتعزیه است بهم روحیه می داد تو برگشت از مسجد تا برویم مدرسه با گوشی ام یه فیلم برداری مشت از خوندن اونا کردم خیلی مورد استقبال قرار گرفت به مدرسه که رسیدیم وغذا را خوردیم ...قرار شد یه جلسه ی وداع برای کسانی که می خواستند بروند اجرا کنیم ...ا

اردوی جهادی ،زرین شهر

http://s1.picofile.com/file/7905436020/komak.jpg

   باطنز وشوخی خدا حافظی شروع شد فیلم برداری مفصلی بچه ها کردند.... وبعدش حسین حسام که خودش هم از بچه های رفتنی بود یه وداع زیبا خوند پرچم کربلا را آوردیم زیر درخت گردوی مدرسه و یه عزاداری وسینه زنی بر پا شد همه تو ظهر ها یه نیم ساعتی استراحت می کردند ولی امروز هیشکی استراحت نکرد همه برای خدا حافظی جمع شدند... فکر نمی کردم برنامه اینقدر معنوی بشه دوستانی که عزم رفتن کرده بودند بیشتردانشجوبودند ...بعضی هاشون را فامیلشون تو ذهنم نیست می پرسم وتکمیل می کنم
از جمله امیر عباس.... آقا مجید ربیعی... آقا ی خاشعی ... حاج آقا پیر عشقی... حسین آقا حسام ... آقا مهدی صالحی ... آقا محمد رضا رحیمی .... آقای حسین زاده این آقای حسین زاده  بچه ها سر به سرش می گذاشتند می گفتند راننده پایه یک تریلی اون هم کلی انکار می کرد و شوخی البته ایشون راننده بیابونه خداوند همیشه سفرش را سلامت بداره ...

   باسلام وصلوات وکلی برنامه راهی شدند... تا امروز شغل خیلی بچه ها را نمی دونستم وقتی دونستم موندم خدایا اینا چه جور دورهم تو اردوی جهادی جمع شدند!؟....

   بعدپایان جلسه ی بدرقه دوباره کارها شروع شد رفتیم سراغ بنایی وکار تو مسجد ساعت پنج که شد می خواستیم چایی بخوریم دوباره بساط تعزیه این بار با طبل وسنج تو مسجد برپا شد ...یه دفعه خاطره ی محرم برام زنده شد یه چند تایی از اهالی از جمله دهیار چهراز آقای سهرابی هم حضور داشت وخودش هم مونده بود تو این روحیه ی بچه های جهادی...

لازمه بگویم دهیار خیلی وقت برای برنامه ی بچه ها می گذاشت خیلی دلش می خواست مردم چهراز بیایند وتو جمع جهادی کمک بدهند ولی کار اهالی روستا باعث شده بود کسی نیاد واین خیلی دهیار را عذاب می داد وهی گله ومی کرد از مردم و از بر وبچه ها معذرت خواهی می کرد... ولی بچه ها فقط کار ثواب براشون مهم بود واین حرف ها براشون تاثیری نداشت  

   مثل همیشه با اذان مغرب به روستا ی حیدر اباد برگشتیم به جمع مون آقا داوود صیادی اضافه شده بود آقا داوود از بچه های جبهه وجنگ بود سی ودو ماه سابقه جبهه داشت ودر اموزش وپرورش سرایدار مدرسه است جالب تر اینکه من دو سه سالی با ایشون همکار بودم ودو از پسرهاش تو مدرسه ی ابوذر شاگردم بودند ... ولی نمی دونستم از بچه های جبهه است ... این هم از خوبی های اردوی جهادی است تا بهتر دوستان وهمکارانمون را بشناسیم ....

     آشپزجدید  گروه که آقارضا نام داره وپدر آقا اسماعیله به جمع ما اضافه شده است... ایشون هم با خصوصیت های منحصر به فردش کار ها را انجام می داد خیلی کم حرف می زنه... برخلاف فرزندش اقا اسماعیل که همینطور حرف می زنه وسر به سر بچه ها می گذاره اردوی ما ترکیب پدر وپسر را هم به خودش دید یکی آشپز ویکی بنّا ....

    البته علی آقا کوچولوی شون هم تو اردو بود.. بر خودش بازی می کرد وفرمان می برد و فرمان می اورد سر سفره شام علی کوچولو به بچه ها گفت به یه پسر از اهالی روستا  معامله کرده که یه چفیه بهش بده  واون هم خرشون را بیاره مدرسه بچه ها سوار شوند با این تعریف کل مدرسه  شد صدای خنده ی بچه  جهادی ها ....

    بعد از سفره ی شام طبق قرار مون جلسه ی شبانه این بار با مداحی آقای سبحانی آغاز شد وسپس حسین آقا رفت تا برای اولین بار زیارت عاشورا بخونه ..شروع به خوندن کرد خودتون  مجسم کنید کسی برای اولین بار بخواهد تو جمع حرف بزنه چقدر سخته...؟!!!  اون وقت حسین  آقا  تو یه جمع زیارت عاشورا بخونه... شروع کرد به خوندن یادم افتاد به دومین اعزامم به جبهه قبل از عملیات والفجر 10 تو شوشتر تو چادر بچه ها اصرار کردند:"سید باید تعقیبات نماز ظهر را بخونی" من که اصلا این دعا را ندید ه بودم شروع کردم خوندن با صدایی لرزان وغلط های متعدد ....

    ولی اینجا تو این جمع حسین با صدای حزن انگیز ولی از ته دل دعا راخوند چند تایی غلط داشت ولی خوند در پایان دعا آقا اسماعیل یه نوحه خوند اون هم برای اولین بار... بعد از اتمام دعا همه به اسم از این دوتا دوستمون تشکر کردند شادی وشور رضایت تو صورت حسین آقا و آقا اسماعیل موج می زد معلوم بود قبل از بچه ها خودشون تحت تاثیر قرار گرفته بودند همه دعا کردند.. وهر کسی رفت برای استراحت....

    نمی دونم این را بگویم یا نه ... شب خیلی سرد شده بود و ریه های من داشت اذیت می کرد رفتم تو اتاق خوابیدم .... ساعت های 3الی 4 بود از خواب بیدار شدم دیدم یکی از بچه ها داره نماز شب می خونه... رفتم تو فکر دیگه خوابم نبرد راستی به این صحنه ها باید چی گفت ... خیلی پیش این بچه ها کم آورده بودم دانش اموز دیروزم وجهاد گر امروز  ..صبح تا شب کار وحالا تو دل شب همه خوابند وایشون داره نماز شب می خونه... کاش در ربنایش یک دانه تسبیحش من بودم آمین  ...