چهارشنبه 22/5/92

روز چهارشنبه با صدای آقا فرشید یکی از دانش آموزان سال های قبل که یه سفر باهاش با دانش اموزان مشهد رفته بودم وحالا برای خودش اوسا کار بنایی شده  بیدار شدم  برای نماز چندایی از بچه ها زودتر بیدار شده بودند. امروز علی اقا گفتند مهمون های مهمی خواهیم داشت از فرماندهی سپاه جناب سرهنگ آقایی  گرفته تا فرمانده  حوزه جناب سروان علی بخشی واز همه مهم تر زائر کربلا آقا مهدی سبحانی فرمانده ی پایگاه مسجد اعظم  تو این چند روز جای آقا مهدی خالی بود ایشون توفیق زیارت کربلا .عتبات عالیات را داشتند وبعد از یک روز استراحت  ودید وبازدیدهای خونه قرار بود به جمع ما بپیوندند

روز با تقسیم گروه شروع شد گروه دیوار نویسی به سر پرستی آقا مصطفی... گروه فرهنگی به سر پرستی شیخ گروه آقا محمد پناهی  وگروه ورزشی به سر پرستی آقا محسن شاهمحمدی رفتند سراغ کار خودشون من هم سریع اطلاعیه یادواره ی شهدا را طراحی کردم وآماده شدم وبا بچه ها رفتم سراغ کار سازندگی  رفتم البته با تاخیر اون هم به دستور آقا مصطفی وعلی آقای شهریاری وقتی به محل کار بنایی رسیدم آقا مجتبی که کارش کار سرامیک وکاشی بود ازم خواست که امروز کمکش بدهم وپیشش باشم آقا مجتبی  امسال دانشجو است واستاد کاشی کار دوست داره بره مترجمی زبان  من قبول کردم کارها برایسش راست وریس کردم که بیسم پیچ کرد :آقا سید آماده شو باید با ماشین ها به ناغان برویم وکار تکثیر دعوت نامه واطلاعیه یادواره ی شهدا را انجام دهیم وگچ بیاوریم برای کار ....بنا به دستو قبول کردم وسرو وضعم را مرتب کردم وبا دوماشین مزدا دو کابینه حرکت کردیم راننده جدید که از امروز همراه ما شده بود آقا محمد نام داره اون هم سر بازه وبا فرمانده حوزه جناب سروان بخشی اومده وقرار جای آقا مجید باشه ...

 به ناغان که رسیدیم سریع با علی اقا رفتیم سراغ تکثیر  هر چند وضع امکانات تو ناغون خوب نیست وکاغذ مناسب رنگی نداشتند ولی با هر زحمتی بود کار تکیر را انجام دادیم وگچ بار زدیم وعازم چهراز شدیم که گوشی علی آقا که تو ماشین جا مونده بود به صدا در اومد اونور  فکر کنم خاله ی علی آقا بود که خبر از رسیدنوشون به ناغون می داد مجبور شدم با علی با بیسم تماس بگیرم وهماهنگی کنم  ...کار جور شد ومنتظر ماشین مهمان های خانوادگی اقای شهریاری شدیم  اونا تو فلکه ی ورودی شهر ناغون به ما پیوستند مهموانشون آشنا بودند حاج آقا یوسفی پدر شهید یوسفی بود وآقا زاده ها.. آشنایی قبلی داشتیم ..بعد از خوش بش به طرف چهراز راه افتادیم ...

بعد از پیاده کردن گچ ها وشروع کار که دیگه ظهر شده بود.. با ماشین ها به طرف محل اسکان حرکت کردیم توراه بازهم بزم شادی راه افتاد جالب بود که اهالی روستا وقتی بچه ها را تو این حالت می دیدند هم نوایی می کردند واون هم همراهی می کردند. این قسمت پایه بودند با شادی بچه ها....

با ورود به دسه همه تصمیم گرفتند مهمون جدید را که آقای بخشی بود سر به سر بگذارند که تا حدودی موفق شدند ..بگذریم سلام وتعارف ها ادامه یافت روی در کانکس توی مدرسه آقا مصطفی خیر مقدم زیبایی برای آقا مهدی نوشته بود با این مضمون :" مقدم مبارک کربلایی مهدی سبحانی را به جمع جهاد گران گروه جهادی شهید باغبانی زرین شهر را گرامی می داریم " همه منتظر آقا مهدی بودند  من هم با اوستا حجت یکی از بنباهای گروه وپسر خواهرم آقا سعید نقش ریختیم یه پارج آب خالی کنیم روسر آقا مهدی دوربین هااماده شد وبیسیم به صدا در اومد بچه ها ما نزدیک مدرسه هستیم آماده ی استقبال از زائر کربلا بشوید ...همه اومدند بیرون وخلاصه شلوغ بازاری شد فیلمش هست کاش می شد ببینید چه کارها که نکردیم بعد از رو بوسی آقا حجت روفت سراغ کربلایی وهمچی که بغلش کرد پارچ آب را ریخت رو سر آقا مهدی همه خندیدند بعضی بچه ها اولاغ زبون بسته را آورده بودند تا آقا مهدی را سوارش کنند آقا خدر وآقا رضا اسفند دود کرده بودند وهر کسی کاری می کرد جو آرام شد.. وکلی گپ .گفت از زیارت... همه آماده ی کار ها شدند و رفتند سراغ برنامه هاشون ...

امروز هم بر بچه های فرهنگی یه مسابقه فوتبال بین نوجوان های روستای چهراز وحیدر اباد گذاشته بودند که کلی مورد استقبال قرار گرفت  من اول بازی شون بودم ولی بالافاصله رفتم نتیجه را هم بچه های حیدر آباد بردند وبرنده ی جوایز شدند که قرار شد تو اختتامیه به اونها داده شود

گروه جهادی-زرین شهر 

امروز عصر قرار شد پرچم کربلا را ببریم خونه ی یکی از خانواده های روستا بچه ها آماده شدند ورفتیم وبرنامه ای هم اینجا اجرا شداین چهارمین یا پنجمیم برنامه ی حضوزمان در منازل اهالی بود ولی ایندفعه یک زائر کربلا هم با خودمون داشتیم . برنامه با نوحه وسخنرانی آقا مصطفی و شنیدن درد دل مردم روستا اجرا می شد که هم خودمون خوشحال بودیم هم  خانواده های خون گرم  ومهمان نواز بختیاری حاضر...

 هدیه به عروس ودامادهای محل

 جالبه بدونید از روز اول که وارد این روستا ها شدیم همه اش صدای "توشمال" ویا همون ساز و دهل میاد واین خبر از  عروسی وشادی می ده اگه یادتون باشه گفتم "آقای خدایاری رییس هلال احمر می گفت مردم بختیاری دوست دارند تو شادیشون شرکت کنی" این باعث شد به میمینت عید فطر...و ایام شادی اهالی ...وحضور مون تو روستا... که با ایام شادی همراه بوده ... هدیه ای تهیه کنیم وبه رسم یاد بود به عروس ودامادهای نو خونه ی محل بدهیم  طرح جدید را با آقا مصطفی ودر میان گذاشتم وایشون هم استقبال کردو وچند تا کتاب توضیح المسائل را هدیه نویسی کرد  وکادو گرفتیم وهمراه با جانماز های اهدایی آقای خدایاری بعد از نماز با یکی از رییش سفید های محل وآقا مهدی وحاج اقا پناهی  وآقای صیادی بردیم درخونه ی عروس و دامادها وبعد از تبریک پیوندشون خودمون را در شادی شون شریک دونستیم و جانماز وکتاب را به عنوان پا تختی تقدیم  شون کردیم کاش بودید و خوشحالی خانواده ی عروس  داماد از این حرکت ابراز می کردند. خدایا همه ی جوون ها سفید بخت بگردان وزندگی های این عروس دامادها در پناه خود حفظ بفرما ... آمین

این اقدام برای سه خانواده ی عروس داماد انجام شد. قرار شد عروسی بعدی را بچه ها در روز های آینده  اقدام کنند ...

روز چهارشنبه هم به شب رسید.مسئولین که قرار بود بیایند نیومدند شب هم با جلسه ی دعا و دور هم نشینی پایان یافت آخر شب یه دفعه دیدم آقا سعید وآقا روح الله که از فعال های گروه فیلم عکس ودیوار نویسی هستند کیف ووسایل را جمع کردند وبا دوستشون که اومد بود دنبالشون عازم خونه شدند ....تعجب کردم ولی علتش را این گفتند که باید بروند امکانات آماده کنند برای  گروه جهادی امام روح الله خواهران از دانشگاه پیام نور که قرار از شنبه جای ما را بگیرند وکار پزشکی –فرهنگی – آموزشی کنند... فدار روز مهمی بود کار ساختمانی باید تمام می شد یادواره ی شهدا برگزار می شد.. وروز آخر هم تقریبا بود .....

این قسمت تصویر نداشتم در اسرع وقت تصویر هم اضافه می شود

با گروه جهادی شهید باغبانی زرین شهر در اردوی جهادی