سلام
خاطره از شهید احمد جان هزاره ((احمد ابراهیمی)) محل شهادت ارتفاعات بلام بور حلبچهمتولد افغانستان ساکن ایران مبارکه روستای هراتمه محل دفن گلستان شهدای هراتمه
روز سوم عمیلیات بود حلبچه به محاصره بچه ها درآمده بود هنوز در اطراف شهر درگیری هایی با نیروی عراقی در جریان بود ...برای دور زدن عراقی ها وقطع کردن پشتیبانی عراقی ها گروهان ما به همراه شهید عبدالرسول اکبری رفتیم تا عراقی های باقیمانده که مقاونت می کردند راقلع وقمع کنیم 

ناگهان هواپیماها وهلی کوبتر های عراقی پیداشون شد وشروع به ریخت آتش کردند بچه ها فقط تیر به سوی هلی کوپتر ها شلیک می کردند و زمین گیر شده بودند...زمین وآسمان صدای راکت بود شلیک هایی که زمین وزمان را می دوخت به هم... نه سنگری وجود داشت نه سنگزی قابل پناه بود...

تو همین اوضاع احمد جان که آر پی جی زن بود بلند شد تا به سوی هلی کوپترهای عراقی شلیک کنه ... تو سر صدای تیر وراکت  فریادهای (شهید)عبد الرسول سودی نداشت که داشتند بهش می گفتند بنشین ..

اون عزمش را جذب کرد هر لحظه  هلی کوپتر ها نزدیک تر می شدند آر پی جی احمد جان که تقریبا عمود شده بود شلیک شد... گلوله اصابت نکرد ولی موجب شد هلی کوپتر های برای نیم ساعتی پیداشون نشه
ولی باد گیر احمد جان در اثر آتش عقبه آرپی جی 7 مثل قیر چسبیده بود به پای احمد جان...
تو اوم حالت همه مونده بودند چرا احمد جان همچین کاری کرد...
من چند متری ایشون بودم ازش پرسیدم چرا اینطور کردی
به شوخی گفت : هر کی یه هلی کوپتر بزنه بهش یه پیکان جایزه می دهند من هم دلم پیکان می خواست ...یادش گرامی راهش جاوید
خاطره ی شهادت احمدجان

احمد جان من با فاصله دوتا بچه ها  تو ستون داشتیم بر می گشتیم دقیقا جایی که شب اول عملیات دوشیکای عراقی نقطه کور شلیک می کرد واحساس می کردیم عراقی ها بو برندند که منطقه مشکوکه

  همون جا نا گهان صدای گلوله توپ همه چیز را دگرگون کرد... بچه ها با یه ذوقی ویه غمی در حال بازگشت بودند غم از دست دان چند بچه ها...وذوق پیروزی وخوشحالی که داشتند برمی گشتند عقب ... گلوله خورد تو ستون وهمون جا چند تا بچه ها شهید شدند و15 نفر زخمی کسی نمی دونسن کیا شهید شدند شب بود...مجبور بودیم بچه ها را بگذاریم تا بچه های تعاون وگردان های مستقر در ارتفاع بیایند واون را ببرند عقب صبح که متوجه شدیم دیدیم احمدجان به آرزویش رسیده واز تنهایی در امده ... سخت بود برایم آن کسی که از رشادتش در کربلای 5 بچه ها خاطراتی می گفتند مثال زدنی بود مردی از تبار مردان شیعه وقهرمان افغان که در کنار ما انکار عشقش به ایران بیشتر بود

شهید شد ولی دلمان را سالهاست برده است ...او به یادگار یه کوله پارچه عراقی را بهم هدیه داد هنوز دارمش وهر وقت کوله را می بینم یاد احمد جان می افتم
خدایش بیامرزد وان شالله شفاعت مان کند روز قیامت ...
سیدجواد موسوی